|
"آدم سری رو که درد نمی کنه دسمال نمی بنده پسر!"،بابام حسابی شاکی بود.مثل همیشه خودمو زدم به موش مردگی و ساکت نشستم گوشه ی اتاق و با چند تا چشم آقا جونو و از این به بعد حواسمو جمع می کنم آقا جون سر و ته قضیه رو هم آوردم.گاهی وقتا حقو می دم به آقام ولی این از اون دفعه ها نیست.خودتون بگید.استاد خودش گفت:"هر کی هر نظری پیشنهادی انتقادی داره بگه.لازم هم نیست مثل بچه مدرسه ایها برگه دربیارید.اصلا" هم نترسید که انتقاد شما در نمره هاتون کوچکترین تأثیری بذاره"
خب منم گفتم:" ای ول استاد اصلا" فک نمی کردم اهل گفتمان و انتقادپذیری و این حرفا باشید آخه از همون جلسه ی اول یه جوری واسه ما قیافه اومدید و از سوابق درخشان تحصیل و تدریستون داد سخن دادید که گفتیم هیچی یه خودشیفته ی نارسیسیت دیگه روی بقیه!برو بچم خبر آورده بودن که اگه آروم بریم آروم بیاییم کاری به کار کسی ندارین ولی همچی بفهمی نفهمی آبتون با دانشجوایی که زیاد سئوال بپرسن تو یه جو نمی ره. این جوری بود که مام تا همین الان که در خدمتتونیم جیکمون در نیومده.ولی حالا که خودتون رخصت دادین و آزادباشه می خواسم بگم استاد از این دو ساعتی که خدمتتون فیض می بردیم یه ساعتو پنجا دیقه شو که محفل خاطره ها و نقد اجتماعی سیاسی می کردیم و اون ده دقیقه ی ناقابلم که سوال و رف اشکال بید فقط آدرس صفه می دادید و کسی نبود این وسط که بگه آخه اگه من ارو کتاب بلد بودم که خودمو انگشت نما نمی کردمو نمی خواسم که توضیح بدید.همین!"
حالا من از رو جوونیم یه خبطی کردم (گرچه به نظرم اشتباهم این بود که تا الان حرفی نزده بودمو حالا من موندمو یه کتاب نخونده و یه امتحان هماهنگ و یه دنیا اشکال رفع نشده!) موندم این بای اوغلی نامرد چرا اومده قضیه ی سرخ و کبود شدن و کنف شدن استادو واسه آقا جونش تعریف کرده که اونم بیاد تو صف نونوایی سر صبحی به آقاجون من بگه عجب سر نترسی د ارن این جوونا و بعدشم هشدار هشدار که مبادا زبان سرخ آق پسرت سر سبزشو بر باد بده و بگه که آقازاده تون دیروز انگاری کاری کرده که استادشون پشت دستشو نقره داغ کنه که دیگه نظر خواهی از دانشجو جماعت نکنه."
حالا آقاجون منم گیر داده بود که "نیگا به این نکن که استاده تو کلاس هیچی بهت نگفته .آخر ترم که افتادی و مجبور شدی هر چی پول از کارگری تو این فصل درو گیر آوردی خرج گندی کنی که با اون زبون درازت به بار آوردی اونوقت حالیت می شه من چی می گم .حالا این هیچی اگه همینجوری پیش بری فردا گیر به اونی می دی که نباید و بعدشم خر بیار و باقالی بار کن!"
خب؟
خب همین دیگه!هروقت میاییم حق خودمونو به حقیقت ادا کنیم متهممون می کنن به جوونی و خامی ،به اینکه هنوز سرد و گرم روزگارو نچشیدیم .آخه اگه جوونا حقشونو طلب نکنن اون پیرمردای قوزی طلب بکنن که یه پاشون لب گوره ؟ً!تازه از همین جوونیه که ما شروع می کنیم به برداشتن سهم خودمون از این دنیای بزرگ و این احساس خوب در ما به وجود میاد که بعضی چیزا مال ماست و فقط و فقط به ما تعلق داره و یا ما به اونا تعلق داریم مثل گروه دوستان یا همون برو بچ ،و شهرمون و خیلی چیزای دیگه .درست مثل کار ،موبایل ، ماشین یا خونه و آرامشی که حقمونه .و به قول آقاجونم باید برای قرون به قرون دونه به دونه شون عرق بریزیم و زحمت بکشیم ،خیلی... ،خیلی خیلی خیلی زیاد! و خب از دس دادنشونم خیلی سخته و شاید واسه همینم هست که بزرگترا به قول خودشون خودشونو نمی اندازن تو دردسر و دسمال به سر بی دردشون نمی بندن.شاید واسه همین چیزام هست که ادای حق به حقیقت سخته .شاید چون در ازای گفتن هر حقیقتی باید یکی از اون چیزهایی رو که اون همه واسشون زحمت کشیدیم از دست بدیم مثلاً همین نمره ی کار در کلاس من که در اختیار استادم بود و حالام پر! (شما که نمی دونید هر هفته هشت صبح حاضربودن تو کلاس چه قد سخته و از اون سخت تر برداشتن همون واحد دوباره تو تابستون!)
Medium (Media) Blog
مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
|